تبليغاتX
از یک دانشجوی برق بشنوید ...
از یک دانشجوی برق بشنوید ...
این وبلاگ گفتنیها و شنیدنیهای کسی است که روزی دانشجوی رشته مهندسی برق بود.
خداحافظی
امروز اومدم بگم که هر جور فکر می کنم دیگه نمی تونم این وبلاگ رو به روز کنم. یعنی نه انگیزه دارم و نه وقت. در عین حال دوست دارم بازم وبلاگ بنویسم.

پس دوستان رو ناامید نمی کنم و به زودی آدرس یه وبلاگ جدید رو براتون می نویسم. امیدوارم فراموشم نکنید.

از همه دوستانی که تا به حال نسبت به من و این وبلاگ لطف داشتن تشکر می کنم.

همتون رو دوست دارم.

************* آدرس وبلاگ جدید: http://tepal.blogfa.com***************

خداحافظ


+ نوشته شده توسط صادق در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 14:45 |
مینی بوس بابا

سلام.

امروز نمي خواستم چيزي بنويسم ولي....

 بعد از نماز صبح ديگه نخوابيدم. قرار بود ساعت هشت و نيم ميني بوس بابا رو ببرم واسه تعمير. قراره يه دستي به سر و روش بکشيم و بعدش هم بفروشيمش. وقتي لباسهام رو پوشيم و رفتم سراغ سوئيچ، حال بدي پيدا کردم. خيلي بد. آخه اصلا از دلم نمياد که بفروشيمش. اين ماشين 17 ساله که داره خرج زندگي ما رو ميده. تقريبا به اندازه تمام زندگي من. از قبل از اينکه برم اول ابتدايي تا حالا... هر روز صبح با صداش از خواب بيدار مي شدم و براي مدرسه رفتن آماده مي شدم. هيچ وقت به ساعت زنگدار نيازي نبود. هر روز غروب وقتي بابا با ماشين به خونه بر مي گشت با ذوق و شوق به استقبالش مي رفتم. آخه هميشه با يه عالمه خوردني ميومد ( منم شيکموووو). يه دسته پول خورده و اسکناس هاي  ريز و درشت که وقت نکرده بود مرتبشون کنه. قبول دارم که براي شستن و تميز کردنش هميشه تنبلي مي کردم ولي خيلي دوستش داشتم. اون اوايل که بچه تر بودم، معمولا به اندازه کرايه ده نفر سهم من بود تا بندازم توي قلک. يادمه اولين روزي که رفت سر کار، کرايه هر نفر 15 ريال بود.

خاطرات خيلي زيادي با اين ماشين دارم. مسافرت به مشهد، مسافرت به تهران و اصفهان، آموزش رانندگي، پر کردن اوقات فراغت در تابستان، ملاقات داداشم تو سربازي، عروسي داداشم، اولين سيزده به در بعد از عروسيش، مراسم هاي استقبال مسافرت هاي مختلف مکه و کربلا و سوريه پدر و مادرم و فاميل ها، فوت مادر بزرگم ، اين همه اينور و اونور رفتن و ... درست به اندازه تمام دوره تحصيلم. از اول ابتدايي تا حالا که شدم يه مهندس برق. هر جا خاطره اي هست، اين ماشين هم هست.

يادش به خير. اولين باري که نشستم پشت فرمانش، فقط مي دونستم چه جوري بذارم دنده. تا خواستم راه بيفتم خاموش شد. اون موقع تازه رفته بودم کلاس چهارم. خيلي طول نکشيد تا ياد گرفتم که چه جوري راه بندازمش. هر وقت مي خواستيم جايي بريم، هنوز بابا نيومده ميرفتم پشت فرمان و روشنش مي کردم ولي بابا هيچ وقت اجازه نمي داد رانندگي کنم. عوضش توي خيابون هاي خلوت و بيرون از شهر زياد رانندگي مي کردم. خيال مي کردم دارم چه شاهکاري مي کنم. الان که يادم مياد، خندم مي گيره. دنياي پسر بچه هاست ديگه !

اون اوايل 5نفر بوديم. من و بابا و مامان و مادربزرگ و داداشم. تا اينکه داداشم ازدواج کرد و ما شديم 4 نفر. اواخر سال 80 بود که مادربزرگم هم براي هميشه ما رو ترک کرد. بعدش هم که خودم رفتم دانشگاه و .... اميد همه مون به چرخيدن چرخهاي اين ماشين بود. خيلي برام سخته که قطع اميد کنم. درسته که اگه خدا بخواد تا چند وقت ديگه مشغول به کار ميشم و نيازي به درآمدش ندارم ولي بازم برام سخته.

شايد اگه مي خواستيم با يه ماشين نو عوضش کنيم اين حال رو نمي داشتم. ولي علت اصلي ناراحتيم اينه که ديگه بابا ديگه نمي تونه رانندگي کنه. در حقيقت مي خواد در سن 74 سالگي بازنشسته بشه. واقعيت اينه که دير هم شده. هر چند که خودش از خونه نشستن بدش مياد ولي مجبوره.

بيچاره ماشين!! توي اين 17 سال بلاهاي زيادي هم سرش اومده. چند بار تصادف کرده. خراب شده. دل و رودش رو بارها و بارها تعمير کرديم. لاستيکش ترکيده، وسايلش رو دزد برده و ... ولي هميشه ماشين سر حالي بوده. هيچ وقت نميذاشتيم مشکلي داشته باشه. اين چند وقت اخير که ديگه بابا حوصله زيادي نداره، به اين زبون بسته هم نرسيده. ديگه مثل هميشه نيست.

حالا بردمش تعميرگاه تا يه حال اساسي بهش بدن. اميدوارم واسه کسي که اونو از ما ميخره رکاب خوبي داشته باشه. خدا رو چه ديدي؟!! شايد يه مهندس برق ديگه.... شايدم بهتر.

هر وقت ميرفتم به دورش بچرخم، با دست ميزدم به بغلش و مي گفتم " چطوري ماشين؟! " با اينکه آهنيه ولي بلده جواب بده. به خصوص وقتي يه جاييش خراب باشه فورا خبرت مي کنه. نمي دونم چقدر با ماشين ها آشنا هستين ولي مطمئن باشيد که اگه زبونشون رو بلد باشيد ، مي تونيد حرف هاشون رو بشنويد. هر جاييشون صداي مخصوصي داره که هر وقت خراب ميشه تغيير مي کنه. معمولا به راحتي ميشه فهميد.

ميدونم که خيلي دلم براش تنگ ميشه. هر چند که آهنيه. خيلي خاطره ازش دارم. با همه اين احوال، اوني برام از همه چيز مهم تره، پدرمه.


+ نوشته شده توسط صادق در یکشنبه 15 مهر1386 و ساعت 10:1 |
تب و تاب

تو بگو ز چه رو دل من شکني؟

                        چه شود که به من نظري فکني؟

         تو مهي به شبم،

                                تو گلي به لبم،

                                                     که تو را طلبم

بشنو ز وفا،

                  سخن از دل ما،

                                   که تويي به خدا،

                                                              همه تاب و تبم

       يادت مي آيد آن شبهاي رويايي

                                     بودم غرق آن دو چشمان دريايي

                   مانده از آن شبها، بر لبها داغ حسرت

       هر شب در خوابت مي بينم که مي آيي

                                         اگرم شده تا به قيامت، 

                                                                   به اميد وفاي تو باشم

                                                به خدا ندهم به دو عالم،

                     نفسي که براي تو باشم

 

*******************************************************************

 

تا دیر نشده پایان دوره دانشجویی در مقطع کارشناسی رو رسما اعلام می کنم. اگه شیرینی می خواین باید برای قبولی در آزمون ارشد برام دعا کنین.


+ نوشته شده توسط صادق در جمعه 6 مهر1386 و ساعت 14:20 |
یک تابستون با دو مسافرت
سلام

حال و احوال دوستان خوبم چطوره؟

این ده بیست روز اخیر که بهتون سر نزدم، اتفاقای جالب و زیادی افتاده. هم برای من و هم برای شما. یکی از این اتفاقای خوب برای من این بود که در مدت کوتاهی تونستم دو بار به مسافرت برم. قبلا هم پیش میومد ولی همیشه یه کاری دلیل مسافرت بود. امسال هر دو تا مسافرت برای تفریح و استراحت بود. شاید درآوردن خستگی چند سال درس خوندن. شایدم تجدید قوا برای دوباره درس خوندن.

مقصد سفر اول اردبیل بود. برای رسیدن به اردبیل اول رفتم تهران، بعدش قزوین و زنجان و بعد هم اردبیل. هرچند توی قزوین و زنجان توقف زیادی نداشتیم ولی بازم خیلی با حال بود. فکر نمی کردم مقبره شیخ صفی الدین اردبیلی و مجموعه مربوط به اون، این همه دیدنی باشه. گوشه زیبایی از تاریخ ایرانه. قبر شاه اسماعیل اول و عالم شاه (مادر شاه) و موزه چینی خانه و ... واقعا دیدنی بود. جاهای دیدنی دیگه هم داره که دیدنش خالی از لطف نیست. در طول سفر سرعین و بندر آستارا و بندر انزلی و رشت و لاهیجان و بابلسر و خیلی از شهرهای دیگه رو هم دیدیم. البته به صورت گذری. لازم نیست دوباره بگم که چقدر با حال بود و خوش گذشت. می ترسم دلتون بسوزه یا حسودیتون بشه

هفته پیش هم سفر به اصفهان رو آغاز کردیم. اول تهران، بعدش قم. کاشان هم رفتیم. دفعه قبلی که رفته بودم کاشان، مهمون امیر بودم و بیشتر تونسته بودم اونجا رو بگردم. اینبار فقط رفتیم باغ فین. ولی بازم خوب بود. ارزش دوباره دیدن رو داره. " خدا امیر رو بیامرزه ..." امیرکبیر رو میگم.

دو سه روزی هم اصفهان بودیم. واقعا اصفهان آبروی ایرانه. بهتره راجع به زیبایی های اصفهان حرف نزنم چون اصلا در اون حد و اندازه نیستم. معرکه س. محشره.

عالی قاپو ،پل خاجو ، چهار باغ ، چهل ستون، هشت بهشت، سی و سه پل، مسجد شیخ لطف الله، منارجنبان ، انواع موزه و نمایشگاه و ...

از اصفهان در اومدیم به سمت نجف آباد. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به شهرستان چادگان. در حقیقت کنار دریاچه سد زاینده رود. آب و هوا و منظره ش خیلی عالی بود. قایق سواری از نوع موتوری و پدالی، ماهیگیری، استخر و شنا و آب بازی و یه عالمه امکانات تفریحی دیگه. البته هوس نکنید همینجوری برید اونجا. این امکانات همش برای کارمندان ذوب آهن بود. نمیدونم برای عموم مردم چه امکاناتی داشت. نگی نگفتی

اگه بخوای حساب کنی در طول این دو سفر بخش زیادی از تاریخ صفوی رو بازدید کردم. خیلی عالی بود. دست مسببین این دو مسافرت درد نکنه. فکر نکنم دوباره چنین فرصت هایی به دست بیارم. دوست دارم شیراز و همدان رو هم ببینم. تا خدا قسمت کنه...

ببخشید اگه تو این چند وقت بهتون سر نزدم. شاد و سرحال باشید.


+ نوشته شده توسط صادق در دوشنبه 19 شهریور1386 و ساعت 15:4 |
شهریور
سلام

شهریور ماه هم رسید. دیگه واقعا دارم فارغ التحصیل می شم. این ماه با ماه شعبان مقارن شده و خیلی با حال شده. بذارید همین اول کاری فرا رسیدن عید نیمه شعبان و سالروز ولادت آقا امام زمان (عج) رو به پیشگاه خود حضرت و همه دوستدارانش و شما تبریک عرض کنم.

میدونید که سیل راه ارتباطی شاهرود با شمال رو قطع کرده، پس من خیلی وقته شاهرود نرفتم. حالا به چند دلیل می خوام تعطیلات نیمه شعبان رو برم شاهرود. هم مراسم عروسی فامیلامونه، هم می خوام درسی رو که معرفی به استاد برداشتم پاس کنم. هم تسویه حساب کنم. ۵ ماه وقت دارم واسه کارشناسی ارشد درس بخونم یا برم سر یه کار درست و حسابی تا وقتی برم سربازی یا هم سرم رو به یه کاری گرم کنم، هم درس بخونم. از طرفی برای گرفتن امریه سربازی هم اقدام کردم که فرصت مناسبیه.چی کار کنم؟

دلم واسه دوست و رفیقای دانشگاهی تنگ شده. محسن، حمزه، میلاد، ایمان، امیر، امین، رحیم، میلاد و ...

خدا کنه این چند روزی که شاهرود می مونم، چند تاشونو ببینم.

راستی یه پیشنهاد واسه تغییر وبلاگ بدید. دیگه دانشجویی داره تموم میشه ها!! شاید من زیاد توی اینترنت چرخ نزنم ولی از طریق این وبلاگ هم دوستای زیادی پیدا کردم. اندفه شدیدا تشنه خوندن نظراتتون هستم.


+ نوشته شده توسط صادق در شنبه 3 شهریور1386 و ساعت 20:4 |
دلم دردی که دارد با که گوید؟

گنه خود کرده، تاوان از که جوید؟


+ نوشته شده توسط صادق در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 19:9 |
یاد

همه شب با ياد مهرويي

به دل و جان تاب و تبي دارم.

چه خبر آن سلسله گيسو را؟

که پريشان روز و شبي دارم.

چه کنم گر ناله چنين محزون

نکنم از گردشت اي گردون؟

که دلي چون ساغر مي پر خون

به هواي لعل لبي دارم.

به خم زلفي که نگون کردي

دل من پابند جنون کردي.

چه بگويم با تو که چون کردي؟

که چگونه روز و شبي دارم


+ نوشته شده توسط صادق در سه شنبه 16 مرداد1386 و ساعت 15:26 |
معرفی رشته مهندسي برق

سلام

مطلبی که در ادامه میاد رو قبلا از یک وبلاگ دیگه برداشته بودم. با توجه به نزدیک شدن اعلام نتایج کنکور سراسری و تب و تاب انتخاب رشته، گفتم شاید به درد کسی بخوره.

 

معرفی رشته مهندسي برق

 

هدف
يكي از بهترين تعريف هايي كه از مهندسي برق شده است، اين است كه محور اصلي فعاليت هاي مهندسي برق، تبديل يك سيگنال به سيگنال ديگر است. كه البته اين سيگنال ممكن است شكل موج ولتاژ يا شكل موج جريان و يا تركيب ديجيتالي يك بخش از اطلاعات باشد.

مهندسي برق داراي چهار گرايش است كه در زير بطور اجمالي به بررسي آنها مي پردازيم و در قسمت معرفي گرايشها به تفصيل در مورد هر كدام صحبت خواهم كرد.

حتما ادامه مطلب رو بخونید.

.


ادامه مطلب رو از اینجا پیدا میکنی...
+ نوشته شده توسط صادق در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 1:48 |
پنجره سفید

در ساختمانهایی که در سالهای گذشته ساخته شده اند و حالت آپارتمانی ندارند، معمولا آشپزخانه را به گونه ای می ساختند که به فضای آزاد ارتباط داشته باشد. معمولا پنجره این آشپزخانه ها یا رو به حیاط خانه باز می شود و یا رو به کوچه. پنجره خانه ای که امروز می خوام راجع به اون صحبت کنم رو به کوچه است. یک کوچه بن بست. با همسایگانی از نسل های مختلف. هم خانواده های جوان، هم میان سال و هم سالخوردگان.

کوچه آسفالت شده و معمولا بسیار تمیز است. پنجره ای به رنگ سفید رو به این کوچه باز می شود که متعلق به آشپزخانه یکی از خانه هاست. هر گاه صاحب خانه در این آشپزخانه باشد، لامپ آن روشن است و اگر مشغول به آشپزی باشد، صدای کار کردن دستگاه تهویه به گوش می رسد. صدای پیرزنی را شنیدم که از پشت پنجره با صاحب خانه صحبت می کند. پیرزن لهجه عجیبی داشت که برایم غریب بود. از ظاهرش بر می آمد که بیش از 80 سال داشته باشد. توان جسمانی خوبی نداشت. هنگام راه رفتن، کمرش را دولا می کند. ناگهان درب کوچکی که کنار پنجره آشپزخانه بود باز شد و صاحب خانه که او نیز حدود 60 تا 65 سال داشت سرش را بیرون آورد و پیرزن را صدا زد. وقتی پیرزن جلو رفت ، صاحب خانه یک نان لواش و مقداری غذا که در بشقاب بود و یک دستمال پارچه ای که به نظرم سبزی در آن گذاشته بود را به پیرزن داد و چیزهایی به او گفت. پیرزن از او تشکر کرد و به راه افتاد. من صدایش را می شنیدم که دعا می کرد. دیدن این منظره برایم جالب و تکان دهنده بود. نظرم را جلب کرد. دوست داشتم پیگیر شوم.

فهمیدم که پیرزن فرزندانی دارد که او را فراموش کرده اند. هیچ درآمدی ندارد. اتاقی در یکی از خانه های همان کوچه اجاره کرده که متعلق به پیرزن دیگری است و هر دو در این خانه زندگی می کنند. تنها سرگرمیش این است که تا سر کوچه برود. شاید هم برای نماز تا مسجد. معلوم است که سواد ندارد. من حرف هایش را خوب نمی فهمیدم. با لهجه صحبت می کند. هر روز پیرزن به آن پنجره سفید سر می زد. بعضی وقت ها صاحب خانه نبود. پیرزن دقایقی صبر می کرد و می رفت. گویا پنجره امید پیرزن بود. اگر لامپ روشن بود و دستگاه تهویه کار می کرد، پیرزن دوباره به پشت پنجره باز می گشت. شاید صاحب خانه را ببیند.

من وقتی به پنجره های کوچه دقت کردم، هیچکدام سفید رنگ نبود. انگار هیچ کدامشان بوی امید نمی دادند. آن پنجره مهربانترین پنجره بود. حتی در خانه ای که من در آن مهمان بودم هم خبری نبود. چند روز بود که پیرزن به پنجره سفید سر می زد ولی از آن خبری نبود. گویا صاحب خانه مسافرت رفته بود. در به صدا در آمد. پسر کوچک میزبان من، در خانه را گشود. پیش مادرش برگشت و گفت: پیرزن می گوید که اگر دارید یک نان به من قرض دهید. مادر میزبان من به پسرش گفت این نان را بگیر و ببر. او می دانست که منظور پیرزن چیست ولی انگار راضی نبود که کمکی کند. من از لهن زشت او خیلی ناراحت شدم. پیرزن هیچگاه از آن پنجره سفید چیزی درخواست نمی کرد. صاحب خانه همیشه خودش به او کمک می کرد. معلوم بود که مجبور شده که به در خانه میزبان من آمده. او فقط درخواست یک نان قرضی نمود ولی....

دلم می خواست کاری انجام دهم. خودم مهمان بودم و نمی دانستم که چه کار کنم؟ فقط به میزبانم گفتم: " کاش پنجره تان سفید بود ".  شب هنگامی که سفره پهن شد نیز از خوردن غذا امتناع کردم. میزبان که کاملا متوجه رفتار من شده بود، یک بشقاب برداشت و مقداری غذا در آن قرار داد و با مقداری مخلفات و ... به پسر کوچکش داد و گفت که برای پیرزن ببرد.

لبخند کوچکی زدم.

 

کاش کار بیشتری از دستم بر آید.


+ نوشته شده توسط صادق در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 13:56 |
خط پایان
دوباره سلام

امروز برگشتم شاهرود. گزارش پروژه رو دادم برای صحافی. کم کم دارم آماده میشم تا از شاهرود دل بکنم. کار آسونی نیست ولی ناراضی هم نیستم. یه عالمه لباس و خرت و پرت با چند تا کتاب و جزوه رو جمع و جور کردم و فرستادم ببرن خونه. یک واحد از درسم هم مونده که قراره معرفی به استاد بردارم ولی امروز مدیرگروه نبود. اگه فردا پیداش کنم که این واحد باقی مونده رو هم بر می دارم و چند روز دیگه...؟؟ تموم. همه چیز تموم میشه. پایان دوره تحصیل در مقطع کارشناسی.

در طول هفته گذشته که خونه بودم، رفتم دنبال دوست و رفقای قدیمی. آخه توی این چند سال تقریبا قطع ارتباط بودم. من همیشه فقط برای دو یا سه روز می رفتم خونه و هیچ وقت فرصتی برای با دوستان بودن نمی گذاشتم. حالا بعد از چند سال دنبالشون.

خیلی جالب بود. اونایی که یه کم از ما بزرگتر هستن، یا رفتن دنبال کار و زندگی یا ازدواج کردن یا... اونایی هم که هم سن و سال هستن یا دانشجو شدن یا سرباز. تک و توک تونستم پیداشون کنم. بد جوری توی شهر خودم غریب شدم. (البته از نظر دوستی). خوب شد این اینترنت هست

با همه این احوالات دیگه می خوام از شاهرود برم. می دونید!! بیشتر دانشجوهایی که توی شهرستانها درس می خونن از دانشگاهشون و اون شهری که توش دارن درس می خونن، ناله می کنن ولی من واقعا از اینجا راضی هستم. دوران تحصیل ، بهترین دوران زندگیه. شاهرود هم خصوصیات خاص خودش رو داره. در کل اینقدر خوب هست که به پشت کنکوری ها پیشنهاد کنم، اینجا رو هم انتخاب کنن. تازه دانشگاه صنعتی شاهرود هر روز از این که هست بهتر هم میشه.

شاید واسه کارشناسی ارشد برگشتم همینجا

یکی دوتا اتفاق جدید افتاده که اگه فرصت کنم براتون می نویسم. ولی قول نمیدم. چون فعلا خودم رو آواره کردم و جای ثابتی ندارم.

دوباره حرف آخرم و آخرین حرفم رو می نویسم: " دوستتان دارم"


+ نوشته شده توسط صادق در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت 21:18 |